تبليغاتX
اصلابه توربطی ندارد
نباید برای رفتن بهونه آورد.برای اومدن.برای جا گذاشتن. برای فراموش کردن. برای آهنگ های خوب گوش دادن. برای نفهمیدن. برای نگفتنُ نشنیدن. برای آواز خوندنُ حموم رفتنُ چایی خوردنُ سجده زدنای طولانیُ...

اصلا برای بودن. بهانه برای موندن من کافی نیست...

پ.ن: هیچ وقت بهم دروغ نگو چون به شعورم توهین می کنی/مایک/پدرخوانده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:23  توسط الهه محمدی  | 
برای حرف زدن گاهی اوقات کم می آوریم. می شنویم و می شنویم و می شنویم. حرف نمی زنیم و خوب گوشهایمان را سوهان می کشیم که مبادا حتی کلمه ای را نشنیده رها کرده باشیم به حال خودش.

گاهی اوقات برای یک دقیقه عاشق می شویم. حرفهای عاشقانه را لابلای دندانهایمان خوب جاسازی می کنیم و عشق بازی ای می کنیم که حتی در عاشقانه ترین فیلم های عهد قدیم و جدید نادر است و بعد می فهیم که یک دقیقه تمام شد و پسرک از اتوبوس پیاده شد.

گاهی اوقات برای نبودن تلاش می کنی و نمی توانی. برای محو شدن، برای ندیدن و ندیده شدن، برای نشنیده شدن. برای...

اما هیچ وقت نمی توانی بغض های به راه اشک راه پیدا کرده را پشت سر بگذاری و بگویی به درک! نه برای خودت هم دیگر نمی توانی خالی ببندی و بگویی اینکه بغض نیست آبی که بخوری گرفتگی گلوی برطرف خواهد شد به زودی.

وقتهایی هست که نشسته ای بین دوستانت که می خندی. می خندانی.می شنوی و می بینی و احساس تنهایی چنان خفه ات می کند که برای نبودن آمادگی عجیبی  داری.

 پ.ن: این روزها برای به همه چیز رفتن آماده شده ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:25  توسط الهه محمدی  | 
حسرت می خوری و می خوابی. می خوابی به این امید که وقتی صبح از خواب بلند می شی رو تخت خودت باشی نه رو تخت خوابگاه رو به اتوبان که سروصدای ماشینا نمی ذاره بخوابی. حسرت می خوری برای روزای خوبی که با دوستاُبا النازُبا مامان و بابا داشتی و حالا تا مدتها نمی بینیشون.

اه به این زندگی که نمی خوامش. که ازش حالم به هم می خوره.

دلت تنگ شده برای خیابونای شلوغ و درهم وبرهم تهران. از آرومی این آدمای همیشه آروم که انگار هیچ ریتمی تو زندگیشون ندارن خسته شدی

می خوای برگردی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:0  توسط الهه محمدی  | 
برای خودم که نه

نه برای تو هم نه

چی؟

نه

برای پدر

برای دستهای مادر

برای...

خریدمش که بدانند آوازهای در گل مانده ام برای آن ها هم رنگی به اسم حنا نمی گیرند

سوتکم را می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:8  توسط الهه محمدی  | 
من اصلا نمی خواهم بفهمم وقتی تهران را از دور نگاه می کنم چرا دلم برایش می سوزد. چرا وقتی به پسربچه دوازده ساله همسایه نگاه می کنم بغض می کنم.چرا برای پدر دل می سوزانم که وقتی شبها به خانه برمی گردد اگر اولین حرفش این نباشد دومین حرفش حتما این است که یعنی تمام شد؟چرامن برای مادرم و دل صافش که طاقت حرفهای یک مشت جفنگ گو در مسجد را ندارد و با انها در می افتد که مسجد جای عبادت است نه امضا جمع کردن برای خفه کردن اغتشاش گران! بغض می کنم؟ من برای خودم من برای خواهرم  من برای برادر نداشته ام من برای تو من برای ... بغض می کنم واصلا دلم نمی خواهد یکی جواب این سوال را بدهد، چرا؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 18:0  توسط الهه محمدی  | 
گریه می کنم.گریه می کنم برای دروغ گویی و فریب.

در نمی گردد به یک پاگردیا یک پاشنه جانم...

مرگ بردیکتاتور... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:32  توسط الهه محمدی  | 
می شنوی که تصادف کرده یکی از بهترین دوستانت.می روی و می بینیش. حسرت می خوری برای روزهای گذشته که می توانستند شاد باشندو بی دغدغه اما نبودند.می خواهی فریاد بزنی...

می شنوی که دوستان خواهرت را در بند کرده اند. دوستانی که می شناختیشان و با آنها همسو بودی.می خواهی دستانت را زیر گلوی کسی حلقه کنی... 

می شنوی... ولعنت به این زندگی سگی می فرستی و راه خودت را بیشتر ادامه می دهی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط الهه محمدی  | 
نه نباید به او می گفتم.از وقتی فهمیده کمی تا قسمتی خلم بیشتر دست وپایم را به هم گره زده.اصلا اشتباه کردم وقنی با او راه می رفتمُ گفتم نباید روی من حساب باز کند چون خیلی سریع حسابش را مسدود می کنم!ولی از همان وقت تمام بانکهای دنیا را تخته کرده و به ریاضت پا گرد کرده و مولانا را به سنگلاخ کشیده که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک؟؟؟ من اشتباه کردم وقتی از بالای عینکم به او نگاه می کردم ابروهایم بالا ننداختم که مثلا شاید از تو بدم بیاید. اما او عینکم را از صورتم برداشت و سهراب برایم بافت که مثلا شاید بشود روزی زندگی را جور دیگر دید. من اشتباه کردم ...

اصلا به من چه وقتی خوابهای عوضی ولم نمی کنند و مدام سربه سر کچل تا قسمتی شپش زده من می زنند...

 پ.ن: خلم. خیلی خل این روزها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:48  توسط الهه محمدی  | 
لطفامی شودآفتاب را روی ماه بکشی؟

لطفامی شودامروزبه اشتباه کفشهایت راتابه تابپوشی

وبرایم بالماسکه راوسط میدان توپ+خانه معنی کنی؟

لطفا می شودگردن قناری اوس ممدآقارابرایم بشکنی تاوقتی تولدم را

درقبرستان بالای قبرپیش پیش خریده ام فوت می کنم بهترین کادوی تولدم باشد؟

لطفا می شود کمی برای پیاده روهای شهرم آدم باشی؟! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 17:30  توسط الهه محمدی  |